آخرین سنگر سکوته ؛خیلی حرفا گفتنی نیست...
دوست دارم خب مگه چيه!
+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 10:43 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
همـچـون ساعـت شنی شــده ام

کــه نـفــس هـای آخـرش را مـیـ زنـد

و الـتـمـاس مـی کــنــد یـکـی پـیـدا شـود

و بـرش گــردانـد

مــن هــم …

نه …

لـطــفـا بـرم نـگــردانـیـد بــگـذاریــد تــمام شــوم

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 10:36 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
نديدنت سخت است اما همين که باشي دنياييم زيباست...
+ تاريخ پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 8:27 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
Naghmehsara (532)من خوبـــــــم..!

عاشق نیستم..

فقط گاهـــی به یادش که می افتم،

دلم تنگــــ میشود…

این که عــــشق نیست…

هســــــــت…؟

+ تاريخ جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 23:40 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
Naghmehsara (540)

 

سبد قلبم را پر خواهم کرد از عطر تنــت ،

تا که یادم باشد روزی اینجا بودی…

نزدیک تر از من به خودم…!

+ تاريخ جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 23:36 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
 

Naghmehsara (543)

بچـــه کـــه بـــاشی …

از “نقـــاشی”هـــایتـــ هـــم …

مــی‌ تــواننــد بـــه روحیـــاتــ و درونیـــاتتــ پی ببــرنـــد ،

بـــزرگ کـــه مــی‌ شـــوی …

از حــرفهـــایتـــ هـــم نمــی‌ فهمنـــد تـــوی دلتــ چـــه خبـــر استــ !

+ تاريخ جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 23:29 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
 

Naghmehsara (537)

 

معجزه‌ها با باد رفته‌اند …

و چشمانی که چشم مرا گرفت …

همیشه در حاشیه‌ی آینه جا ماند …

و پشت پنجره چقدر نیامد …

آنکه قرار بود …

+ تاريخ جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 23:26 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
 

Naghmehsara (544)

خیالت راحــتـــــ . . .

شکسـ ــــته ها نفرین هم بکـ ــنند ،

گیرا نیسـ ــت …!

نـــفرین ،

ته ِ دل می خـ ــواهد

دلِ شکسـ ــته هـ ـــم که دیگر

ســــر و ته ندارد . . .

+ تاريخ جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 23:24 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
همه ی جوان ها بالاخره یک روز عاشق می شوند ولی همه ی زندگی به همان عشق اول ختم نمی شود معمولا آدم با عشق اولش ازدواج نمی کند حتی گاهی با او حرف هم نمی زند ام احساس قشنگی است که همیشه خاطرات ادم را شیرین می کند....
+ تاريخ جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 23:16 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
Naghmehsara (541)

 

ﻧﻤﯿﺩﺍﻧم ﭼﺸﻤﺎﻧت ﺑﺎ ﻣﻦ ﭼه ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻓﻘﻂ ﻭقتی ﮐه ﻧﮕﺎﻫم …

ﻣﯿﮑﻨی ﭼﻨﺎن ﺩﻟم ﺍﺯ ﺷﯿﻄﻨت ﻧﮕﺎﻫت …

ﻣﯿﻠﺮﺯﺩ ﮐه ﺣس ﻣﯿﮑﻨم ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎست …

ﻓﺪﺍ ﺷﺪن ﺑﺮﺍی ﭼﺸﻤﻬﺎیی که …

تمام دنیاست …

+ تاريخ پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 13:3 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
چراگرفته دلت... مثل آنگه تنهايي... چقدرهم تنها! خيال مي کنم... دچارآن رگ پنهان رنگ هاهستي... دچاريعني: عاشق... وفکرکن که چه تنهاست... اگرماهي کوچک...دچار آبي درياي بيکران باشد...هميشه فاصله ايي هست دچاربايد بود...!
+ تاريخ پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 23:31 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
 

به سلامتی اون روزایی که

وقتی روی صندلی میشِستیم پاهامون به زمین نمیرسید !

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 23:29 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |

naghmehsara.ir08

 

“کنج گلویم قبرستانی است پرازاحساسهایی که زنده بگورشده اند،

به نام بغض….”

عشق گم شده من …

نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند،وآدمهائی که هرگز

تکرارنمی شوند….

وتو آنگونه ای…

فقط همین…


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 16:8 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
 

به سلامتی دلم که برای کسی تنگ شده که حتی روحشم از این
دلتنگی خبر نداره....

naghmehsara (2)

لحظه ی آمدنت از حال می روم،

هنگام دیدنت مست چشمان توام

تو را به آن که میپرستی قسم،

مرا تنها نگذار که بد جور گرفتار دل توام…

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 22:24 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
مـــــــا،
نســـــلی هستیم کــــه،
بهـــــــترین حــــــــرفهــــــای زندگــــــیمان را نگفتیـــــم…
تایــــــپ کردیـــــــــم . . .

document.write ('
');
 
بچه ها با کیبوردم میشه

+ تاريخ یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 1:40 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |

گاهــی فکـر میکنم کــار تـــو "ســـــخــــت تر" از مـــن است !!  مـن یـــــک دنـــیا دوستت دارم ...  و تو زیر بـار این همــــه عشـــــق قــــد خـم نمیکنی ...

 

بعضی وقتا هست که دوس داری کنارت باشه…
محکم بغلت کنه…
بذاره اشک بریزی راحت شی….
بعد آروم تو گوشت بگه:
 ” دیوونه من که باهاتم “

***

فراموش کردنت

برایم مثل آب خوردن بود

از همان آبهایی که می پرد توی گلو و سالها سرفه می کنم…

*** 

نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد…

نمیدانم نداشتنت سخت تر است..

یا تحمل اینکه دیگری تو را دارد…

***

کدام پل در کجای دنیا شکسته است…

که هیچ کس به خانه اش نمی رسد!؟

***

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 18:17 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
خیلی مواظب باش!!!

اگه باشنیدن صداش دلت لرزید…

اگه از بدی هاش فرار نکردی و موندی…

دیگه تمومه…!!!

اون شده همه ی دنیـــــــــــــــــــات

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 16:24 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
 

تقـــویم امســـالم داره تمـــوم میشــــه

بســـه بــرگــرد...

 

36111627114388284859

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 23:12 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |

این روزها من

خدای سکوت شده ام

خفقان گرفته ام تا

آرامش اهالی دنیا

خط خطی نشود...

اینجا زمین است

اینجا زمین است رسم آدمهایش عجیب است

اینجا گم که میشوی

بجای اینکه دنبالت بگردنن

فراموشت میکندد ...

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 19:52 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |

مینویسم به یاد تو .. به یاد چشمهای پیر و کم سو اما مهربانت ...

مینویسم برای لبخندهایت که هیچ گاه از ذهنم پاک نمیشود که آنقدر میخندیدی که لپهایت گل می انداخت و ما از خنده تو به خنده می افتادیم ...

مینویسم به یاد دستهای پینه بسته ات که بارها دستهایم را گرفتی و فشار دادی و مرا بوسیدی ..


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه دهم اسفند 1392ساعت 16:54 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |

 

بعضی وقت ها یکی یه طوری میسوزونت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن 

بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن

زمانه ایست که خیلی چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست 

+ تاريخ شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 22:3 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
بخدا گفتم: " بیا جهان را قسمت کنیم،

آسمون واسه من ابراش مال تو،

 دریا مال من موجش مال تو،

 ماه مال من خورشید مال تو ... ".

خدا خندید و گفت:

" بندگی کن، همه دنیا مال تو ... من هم مال تو ... "

(حسین پناهی )


+ تاريخ جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 19:50 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |

 

Naghmehsara07

 

نبودنت ها را با خیال بودنت به هم بافته ام
چه سنگین شده این شال گردن
دارد بغضم را در گلو خفه میکند . . .

*

 بــــــاور کن خیلی حـــــــرف است

  وفـــــــــادار دســـــــــت هایی باشی ،

  که یکبار هم لمســـــــشان نکرده ای…

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 23:32 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
 

چه غریب ماندی ای دل !

 
نه غمی ،

نه غمگساری،

نه به انتظار یاری،


نه ز یار انتظاری...

 

 

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 14:41 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
je (4)

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 14:34 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |

 

 گفته باشم …

من درد میکشم اما تو چشمهایت

 را ببند،

سخت است بدانم میبینی و بی

 خیالی …

تویی که روزگاری برایم درمان

 بودی ..

***

تو مرا نادیده بگیر …

 و من …

بدنم روز به روز کبود تر می شود …

 از بس …

خودم را میزنم ،

 به نفهمی …!!!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 18:20 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |
رفتم پرینتر قیمت کنم یه بچه ی ۱۴ساله با باباش اومده بود به یارو می گفت :
Autodesk Maya
که بهم دادین مشکل داره ،

 ورژن جدیدش رو ندارین ؟

محیط Google Android Studio رو دوست ندارم خیلی بچگانه س و ساده ، چیز دیگه ای ندارین ؟
اومدم خونه توی گوگل جستجو کردم تا فهمیدم اینا چی هستن !!!
خدا میدونه من تا سن ۱۴سالگی بزرگترین دغدغه ی تکنولوژیکیم این بود

 که چجوری می تونم هم زمان رنگ قرمز و آبی این خودکار چند رنگه هارو بدم پایین …

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت 17:3 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |

وقـتـے حـس میڪنم …

جایــے در ایــטּ ڪره ے خاڪے . .

تــو نفـس میڪشـے و مـטּ …

از هــماטּ نفـس هایتـــ ،،، نفـس میڪشم آرام مــی شوم !

تـو بــاش !!!

هـوایـتـــ ! بـویـت ! بـراے زنده مانـدنـم ڪافـــے ستـــ

+ تاريخ سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 21:5 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |

 

i

هوای دو نفره ی پاییزی....
می طلبد که تنها نباشی....
دستی را بفشاری...
سینه ای را گرم کنی...
در آغوشی گُم شوی...
محو شوی در عشقی پایدار....!

***

دستهــ ـایم را محکمتر بگیـر

من هنوز هم نمیخواهـ ـمـ

تورا…

به دستِ خاطرات بسپارمـ…

***

غفلت کردم

لحظه ای

دلـــــــــــــــــــم جایی گیر کرد و

تمام زندگی ام نخ کش شد ..

***

انگار قرار نیست با تو بی حساب شوم…

سالهاست که رفته ای اما…

هنوز هم اشکهایم دارند حسابِ “دیدنت” را با چشم هایم صاف می کنند…

 

دخترپسرا ادامه مطلب یادتون نره


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت 21:38 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |

 

ذذذذ

دستت که بلرزد اشتباه مینویسی

پایت که بلرزد اشتباه میروی

دلت که بلرزد

وامصیبتا…

***

بـــــــــاران …

بهانــــــــــه ای بود …

که زیر چتــــــــــر من ،

تا انتهای کــــــــــــــــــــــــــوچه بیایــــــــــــی

کـــــــــاش …

نه کــــــــــــــوچه انتهایی داشت …

وَ

نه بــــــــــاران بند می آمــــد…

***

خنده ام میگیرد…

 

از اینکه…

 

هنوز بهت فکر میکنم…

 

خدایا کمکم کن…

 

خسته شده ام…

 

وقتی مال من نیست…

 

چرا تو فکرمه…!!!

 

***

کاش..

اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه “حالت چطوره” ؟

و تو جواب میدی خوبم…

کسی باشه محکم بغلت کنه و آروم توی گوشت بگه میدونم خوب نیستی…!

 

 

+ تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 18:57 نويسنده شــღ ـــــکیبـღ ـــآ |